4/09/2008

The Address

Lunar Eclipse, Iran, February 21, 2008.
"Where is the friend's house?,"
the rider asked in the twilight.
Heaven paused;
The passerby bestowed the flood of light on his lips to darkness of sands
And pointed to a poplar and said:
"Near the tree,
Is a garden-line greener than God's dream
Where love is bluer than the feathers of honesty.
Walk to the end of the lane which emerges from behind puberty,
Then turn towards the flower of solitude;
Two steps to the flower,
Stay by the eternal mythological fountain of earth
where a transparent fear will visit you.
In the flowing intimacy of the space you will hear a rustling sound:
You will see a child
Who has ascended a tall plane tree to pick up chicks from the nest of light.
Ask him:
Where is the friend's house?

Poem by Sohrab Sepehri, translated by M. Alexandrian. From here.

Please share a poem with us.

21 comments:

Anonymous said...

merci

khaili khoob tarjome shode bood.

Marzieh

jeerjeerak said...

Nazy jan, here's a poem i've always cherished, The Rose Family by Robert Frost:

The rose is a rose,
And was always a rose.
But now the theory goes
That the apple's a rose,
And the pear is, and so's
The plum, I suppose.
The dear only knows
What will next prove a rose.
You, of course, are a rose--
But were always a rose.

بانوي جشنواره زمستان said...

درها به طنين هاي تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم

بانوي جشنواره زمستان said...

وشکستم و دودیدم و فتادم
از مجموعه شرق اندوه

ا. ش. said...

ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خورد ِ نیوشیدن ما
ما هسته ی پنهان تماشائیم
باشد که ببالیم و به خورشید ِ تو پیوندیم
هر سو مرز
هر سو نام
رشته کن از بی شکلی
گذران از مروارید ِ زمان و مکان
باشد که به هم پیوندد همه چیز
باشد که نماند مرز نماند نام ....ء
سهراب سپهری

Azita said...

I like your blog, here is a poem By Rumi, translated by Colman Barks.

Be clear like a mirror
reflecting nothing.

Be clean of pictures and the worry
that comes with images.

Gaze into what is not ashamed
or afraid of any truth.

Contain all human faces in your own
without any judgment of them.

Be pure emptiness.
What is inside that? you ask.
Silence is all I can say.

Esfand` said...

Oh my god! This is awesome, I havent actually started reading Sepehri yet...just read a couple of his poems, but this one is so well translated in english, I think most of the poems when translated loose their special touch, n its multiple meanings, which some how comes from the Persian it self.
But this transaltion works good, so intense, alluding to so many things. Seperhi himself is a mastero, and for me he is so inspiring.

Thanks for sharing! =)

nimshab said...

"Lily:
Out of the water...
Out of itself"
Nicholas Virgilio

Esfand` said...

And if I pray, the only prayer
That moves my lips for me
Is, ‘Leave the heart that now I bear,
And give me liberty!’

Emily Bronte

آدم گلابی said...

Here is a poem by Rumi which i love and is often read to our little meditation group by our guru at the end of each session:

This being human is a guest house.
Every morning a new arrival.

A joy, a depression, a meanness,
some momentary awareness comes
as an unexpected visitor.

Welcome and entertain them all!
Even if they're a crowd of sorrows,
who violently sweep your house
empty of its furniture,
still, treat each guest honorably.
He may be clearing you out
for some new delight.

The dark thought, the shame, the malice,
meet them at the door laughing,
and invite them in.

Be grateful for whoever comes,
because each has been sent
as a guide from beyond.

آدم گلابی said...

and I have to write this one:
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است

I love Sohrab and his philosophy!

Daisy said...

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮى

Mersedeh said...

Good job Nazy-jan,
You have started a Poetry-Revolution! Sorry I am MIA, but I'm working on my interview...so I am in that mode.

My poem is by Mrs. Behbahani with the beautiful voice of Mr. Eghbali. Just click on my name and it will take you directly to YouTube, and if that doesn't work then this is the link [http://www.youtube.com/watch?v=euiLkl74mBY]

Please message me whenever you're up and about ...I don't plan on sleeping until Monday...

tootles!

Anonymous said...

COLOURED

When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black,

And you White fella,

When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you Blue,
When you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray,
And you calling me Colored ?

Written by an African kid...

Yours

Shobeir

Anonymous said...

BTW, The poem is called Coloured...
I was about to write the poem by my dear poet, Ferydoun Moshiri, but suddenly I saw it was written in the comments!

دزدها رنگ را دزدیده‌اند
تارهای چنگ را دزدیده‌اند
هیچ آوایی نمی‌آید به گوش
از کلیسا زنگ را دزدیده‌اند

Shobeir

قلب خوشبخت said...

من هم در این حال و هوای شاعرانه برای تو می نویسم که واقعا هنرمندانه عشق را به مخاطبانت می بخشی،با سخاوت:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

در خاطرم خیلی خوب سپرده شده نازی عزیزم.شاد باشی

نیما said...

سلاخی می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود...

مسعود said...

سلام نازی خانم

خانه دوست دل تو
در دل دوست جای تو
جای دگر چرا روی؟

جوشد اگر اشک تو
چشمه زند چشم تو
آه چرا برآوری؟

خنده کنان لبان تو
آن شکرین دهان تو
شکر خدا نمی کنی؟

شام،سیه زموی تو
نور سحر زروی تو
شام سحر نمی کنی؟

وقت تنگ است شاید ادامه داشته باشد

Anonymous said...

سلام نازی عزیز
من اشعار ویلیم بلیک را خیلی دوست دارم و چند سال پیش چند تایی از آن اشعار را ترجمه کردم (البته کلی سختی داشت تا هم طبیعت شعر حفظ شود و هم وامدار محتوای شعر باشم- تجربه جالبی بود)
I am writing the Love's Secret for you here:

Never seek to tell thy love,
Love that never told can be;
For the gentle wind doth move
Silently, invisibly.

I told my love, I told my love,
I told her all my heart,
Trembling, cold, in ghastly fears.
Ah! she did depart!

Soon after she was gone from me,
A traveller came by,
Silently, invisibly:
He took her with a sigh.

اما در مورد وبلاگ من همونطور که گفتم گاهی نوشته هایی رو اونجا می گذارم که شاید خیلی برای همه خواندنی نباشد. اساسن نویسنده ی توانایی نیستم. گاهی یاداشتهایی می گذارم همین! و به خاطر اینکه از هر جهت در بیان انچه لازم میدانم آزاد باشم عمومن آدرس وبلاگ رو به کسی نمی دهم نگرانی دیگری هم که دارم اینست که نوشته هایم خواننده هایش را دچار سوء تعبیر و ابهام بکنه. نوشته های من کارکرد خاصی را دنبال می کنند که بیشتر برای خودم معنای کاملی دارند. به هر جهت اینها هرگز به این معنا نیست که از دیدن حضور دوستانم در وبلاگ و خوندن کامنتهاشون خرسند و دلشاد نمی شوم، بالعکس. این آدرس وبلاگ من هست. از دیدن کامنت های شما و همه دوستان خوبتون اینجا از صمیم قلب خوشحال میشم.

http://valle.blogfa.com/

Best wishes
Soshiyans

مسعود said...

ادامه

قصه بود کلام تو
ناب بود پیام تو
تازه به تازه آوری

شعر ترم برای تو
چون نشود سزای تو
گر به نظر بیاوری

Nazy said...

Thank you all, my dear friends, for making this another memorable poetry post. You guys are so wonderful and so kind. Thank you for accepting my poetry invitation again. You guys rock!