7/23/2007

My New Piece in Iranian.com

One is an artist by profession and heart. He sees, lives, and talks music. When he plays, you can stare, but instead, you want to close your eyes and quickly write memories of that music in your heart. When he sits and talks about life, all the corners of his talk are adorned with artistic simplicity. This is when you want to stare at him, but you know you shouldn’t. So you move on…
…………..
This is an excerpt of a piece I wrote, entitled A Family Reunion in Diaspora, which was published in Iranian.com this morning. You can read it here. If you are in Iran and can’t access Iranian.com, please let me know and I will send it to you.

8 comments:

SERENDIP said...

exceptionally well-written, tender,heroic and life affirming all the same time. Thanks for sharing your heartfelt reunion with your readers.

Nazy said...

Thank you for your support, Serendip.

Mehran said...

NAzy jane man
I read your article over and over, I don't get tierd of it. It is full of honesty, love and hope. thanks for writting for us. i am proud of you

Nazy said...

Salam Mehran Jan. And thank you for your kind words. Ancheh az del bar ayad lajaram bar del neshinad.

ا. ش said...

نگاهی سرشار از مهر، فروتنی، بخشش، بزرگواری، امیدواری و تکریم نهاد انسانی در این نوشته موج می زند. می دانم که کسی به سادگی به این نقطه نمی رسد

Nazy said...

ا. ش. عزیز:

با تشکر از اینکه سر میزنید و از خود نشانه می گذارید. از اینکه مطلب مرا خواندید ممنونم. نظر لطف شماست. من در بسیار بزرگسالی (!) دوباره آغاز به نوشتن کرده ام و تنها خوبی دیر شروع کردن این است که در طول سالهایی که قلم من خشک بود، چشمان و ذهن من مشغول جمع آوری تجربه و خاطره و امید بوده اند. آنچه امروز از قلم من جاری می شود، چیزی بجز آنها که در سالهای گذشته اندوخته ام نیست. زندگی زیباست ا.ش. جان، بشرطی که بتوانیم "ببینیم" که شما چه نیک راجع به آن نوشته اید و تعمیق کرده اید. بعضی وقتها موج های بزرگ آنچه که دیده ام و نیاز دارم که راجع به آنها بنویسم کمی ترسناک می شوند، چون می ترسم وقت و انرژی و شنونده نداشته باشم. اما می نویسم و می نویسم و می نویسم. در هر زمان، دهها طرح کوچک و بزرگ در صفحه های متعدد روی کامپیوترم باز میشوند و ناتمام بسته می شوند تا زمانی دیگر بتوانم بنشینم و رویشان کار کنم. قصه هایی هستند که تا زمانی که من آنها را ننویسم و نگویم، قهرمانانشان ناشناس هستند و من از ناشناسی آنها رنج می برم، گرچه خودشان اصلا امروز دیگر ندانند که من کجا هستم و چه می کنم و داستانهای زندگی آنان را چه کسانی می خوانند. ایمان دارم دلیلی بوده که زندگی آنان را "دیده ام" و تنها راه انجام ماموریتم نسبت به هدیه’ "دیدن" همان باز گفتن آنهاست. نوشتن در خصوص اعضای خانواده ام آسان است، چرا که آنها دوستانم، هم خونانم، و الگوهای زندگی من هستند. اما چاپ نوشته هایم در خصوص آنها موضوع دیگری است و ناچار شدم شبی این نوشته را برایشان بخوانم تا ولو تلویحا، اجازه’ آنها را داشته باشم. کار سختی بود، چون مثل تمام خانواده های دیگر، وقتی گرد هم می آییم، همه یکسان و برابر می شویم و آنچه در زندگی خارجی مان می کنیم، دیگر راهی به جمع ما ندارد و از آن سخن نمی گوییم. برای نازی نویسنده سخت بود که در میان آنها بایستد و برای کسب اجازه مطلبش را برای آنها بخواند. مهربان بودند و سخاوتمند و من اجازه ام را کسب کردم. مجددا از دیدار شما ممنون و متشکرم دوست مهربان من. شاد باشید.

ا. ش said...

ممنون از این که بزرگواری کردید و با انشای زیبای فارسی پاسخ دادید. خداوند شما را برای عزیزانتان حفظ کند

nimshab said...

Made me smile, but filled my eyes with tears too. Take care Nazy joon, and take advantage of having family around you.